.
وبلاگ
امکانات وب

[ سه شنبه دوم مهر 1392 ] [ 9:38 ] [ محمد ] [ ]

جان عالم تصدق سرتان

به فدای شما و مادرتان

تو امیری امیر قلب منی

این منم من همیشه نوکرتان

میشود لایقم بدانی تا

برسم یک سحر به محضرتان

تا بخوانم زفرط عشق و جنون

نذرچشم علی اکبرتان


عیدی ام را دهید تا بروم

یک شب جمعه -پابرهنه-حرم


ماه در گردش خدا هستی

نوه ی شاه لافتی هستی

خلقا و منطقا شبیه رسول

المثنای مصطفی هستی

حیدری بار آمدی آقا

چقدر شکل مرتضی هستی

در مقام شما همین بس که

پسر شاه کربلا هستی


چقدر غیرتی و حساسی

رونوشت جناب عباسی


به شما ماه آسمان گفتند

باسخاوت و مهربان گفتند

ا’نا سائلکم یابن حسین

به تو اقای سائلان گفتند

به شما ای یگانه ی ارباب

بی نهایت و بی کران گفتند

ای جوان امام عاشورا

روزی من به دست تان گفتند

 

می سرایم برای چشمانت

این جوانی من به قربانت

 

آیت الله اکبری اکبر

اکبری یا پیمبری اکبر ؟

یا نه اصلا میان معرکه ها

اسدالله حیدری اکبر؟

میوه ی قلب حضرت لیلا

جان زهرای اطهری اکبر

یل اردوی نینوای حسین

شیرمردی دلاوری اکبر

یوسف هاشمی آل علی

از همه یوسفان سری اکبر

کوری چشم نسل "شاهین"ها

به عجب اسم محشری اکبر


آینه آینه رخت مهتاب

ای ولیعهد حضرت ارباب


آسمانی همیشه بالایی

همه ی زندگی لیلایی

هم عرب هم عجم هلاک تو

ای خداوندگار زیبایی

در نگاه تو میشود حس کرد

معنی عاشقی و شیدایی

پدرت قوم و خویش ماست آقا

سحری سمت ما نمی آیی؟


عاشقم از تبار سلمانم

نذر چشم تو روضه میخوانم


از غمت قامت پدر تاشد

دیده هامان شبیه دریا شد

هرکسی شد گدای خانه تان

تا قیام قیامت آقا شد

ای موذن نماز عاشورا

با اذان شما چه زیباشد

خوانده ام من که دوره ات کردند

پیکر پاکت اربا اربا شد

بر سر نعش پاره پاره ی تو

گریه های حسین تماشا شد


سرخوش از بوی عطر سیبم کن

یک سفر کربلا نصیبم کن

(عليرضا خاكساري)


موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، خانواده، سیره ی بزرگان و عرفا، دلنوشته، شعر
برچسب‌ها: علی اکبر, شعر, شعر زیبا
[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 17:32 ] [ محمد ] [ ]

..:: یادش بخیر ::..



موضوعات مرتبط: شهدا، بصیرت، جهاد، حزب الله، دلنوشته
[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 11:1 ] [ محمد ] [ ]

فعالیت این وبلاگ از امروز با مدد

حضرت سیدالشهدا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)

از سر گرفته می شود

و به ندای این عمار حضرت امام خامنه ای

لبیک می گوییم ...

چرا که الآن زمان استقامت و پایداری بر حقایق است

یا علی(علیه السلام) مددی


موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، امام خامنه ای، فتنه، انحراف، اخلاق، بصیرت، جهاد، سیاسی
برچسب‌ها: این عمار, امام خامنه ای, فتنه
[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 ] [ 20:53 ] [ محمد ] [ ]

آنچه امید دهد توبه من را این است

پای العفو من از رحمت حق تضمین است


من اگر بر سر این سفره طمعکار شدم

علت این بود که مهمانیتان رنگین است


میزبان، سفره برای دل مهمان چیده

میهمان گر ننشیند سر آن توهین است


تا که بیمار به لب آه کشد قبل همه

این طبیب است که آماده سر بالین است


به من درد کشیده مده دارو آخر

بیشتر، ناز طبیبانه مرا تزکین است


در سحر فیض عجیبی است که از برکت آن

چشم از خانه گریزان، سحر حق بین است


هر که گوید سخنی لحظه افطار ولی

دم افطار فقط ذکر حسین (علیه السلام) شیرین است


رمضان ماه حسین
(علیه السلام) است خدا می داند

ربناهای مرا ذکر حسین (علیه السلام) آمین است


حاجت هر که در این ماه بُود حج اما

دل ما را طلب کرب و بلا تسکین است



موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، کربلا، شعر
[ شنبه هفتم مرداد 1391 ] [ 11:20 ] [ محمد ] [ ]


دم افطار فقط ذکر حسین (علیه السلام) شیرین است ...



بسکه شیرین است اسماء شما      میتوان گفتن که اهلا من عسل


التماس دعا


موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، کربلا، شعر
[ چهارشنبه چهارم مرداد 1391 ] [ 14:51 ] [ محمد ] [ ]

اءَلْحَمْدُ لِلّهِ، وَ الصَّلاةُ عَلى جَدّى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الاخْيارِ. اءَمّا بَعْدُ: يا اءَهْلَ الْكُوفَةِ، يا اءَهْلَ الْخَتْلِ وَ الْغَدْرِ، اءَتَبْكُونَ؟! فَلا رَقَاءَتِ الدَّمْعَةُ، وَ لا هَدَاءَتِ الرَّنَّةُ، اِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَمَثَلِ الَّتى نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اءَنْكاثا، تَتَّخِذونَ اءَيْمانَكُمْ دَخَلا بَيْنَكُمْ. اءَلا وَ هْلْ فيكُمْ الا الصَّلَفُ وَ النَّطَفُ، وَالصَّدْرُ الشَّنِفُ، وَ مَلَقُ الاماءِ، وَ غَمْزُ الاعْداءِ؟! اءَوْ كَمَرْعى عَلى دِمْنَةٍ. اءَوْ كَفِضَّةٍ عَلى مَلْحُودَةٍ، اءَلا ساءَ ما قَدَّمْتُمْ لِاءَنْفُسِكُمْ اءَنْ سَخِطَ اللّهُ عَلَيْكُمْ وَ فى الْعَذابِ اءَنْتُمْ خالِدوُنَ.


اءَتَبْكُونَ وَ تَنْتَحِبونَ؟! ايْ وَ اللّهِ فَابْكُوا كَثيرا، وَاضْحَكُوا قَليلا. فَلَقَدْ ذَهَبْتُمْ بِعارِها وَ شَنارِها، وَ لَنْ تَرْحَضُوها بِغَسْلٍ بَعْدَها اءَبدا وَ اءَنّى تَرْحَضُونَ قَتْلَ سَليلِ خاتَمِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنِ الرِّسالَةِ، وَ سَيِّدِ شَبابِ اءَهْلِ الْجَنَّةِ، وَ مَلاذِ خِيَرَتِكُمْ، وَ مَفْزَعِ نازِلَتِكُمْ، وَ مَنارِ حُجَّتِكُمْ، وَ مِدْرَةِ سُنَّتِكُمْ.
دوباره حس غزل حس مثنوی دارم
پرم ز قافیه و حال معنوی دارم

دوباره طبع خودم را محک زدم امشب
به ظرف شعر دلم ناخنک زدم امشب

دوباره دست نیازم به سوی مضمون هاست
و حال و روز من امشب شبیه مجنون هاست

شبی که آتش آهم زبانه می‌گیرد
تمام حس تغزل بهانه می‌گیرد

شکسته بال و پری شوق آسمان دارد
درون سینه خود زخم بیکران دارد

همان که قامت صبر از صبوریش خم بود
در اوج قله ماتم شکوه پرچم بود



همان که آینه روشن حقایق بود
همان که همدم هفتاد و دو شقایق بود

همان که از غم هجران شکسته قامت او
هزار خاطره مانده است از اسارت او

هزار خاطره از شهر و کوچه و از شام
هزار خاطره از سنگ و بام و از دشنام

هزار خاطره از یاس های سرخ و کبود
هزار خاطره از کودکی که گم شده بود

به چشم خیس من امشب نگاه کن بانو
تمام حس مرا پر ز آه کن بانو

چقدر بغض نشسته به روی حنجرتان
بلا به دور مگر که چه آمده سرتان

شبیه آینه های شکسته می‌مانید
چقدر آیه امن یجیب می خوانید

من از هجوم عطش بر لبت خبر دارم
من از گرسنگی هر شبت خبر دارم

نه سایه ای ز ترحم نه آب آوردند
برای تشنگیت آفتاب آوردند

تو ای سپیده صبح قیام عاشورا
پیام آور سرخ پیام عاشورا

بخوان سرود پریدن بخوان پری باقیست
هنوز بین شماها کبوتری باقیست

هنوز در پس این نای زخم خرده تان
صدای غرش الله اکبری باقیست

اگر چه روح علمدار پر کشید اما
میان دشت علمدار دیگری باقیست

و بین معرکه با صبر خود نشان دادید
هنوز مرد نبردید تا سری باقیست
عمه جان ...! شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما بی حسین(علیه السلام)

شدن تو بود و شرمنده تر از آنکه تو بی حسین
(علیه السلام) شدی و ما

حسینی نشدیم...

شهادت حضرت زینب (سلام الله علیها) را خدمت حضرت صاحب (عجل الله) و تمامی دلسوختگان کوی حضرت سیدالشهدا تسلیت عرض مینمایم.

بسم الله ...

با عرض سلام خدمت دوستان گرام ...

احتمالا چند وقتی از حضورتان مرخص  میشوم ...

دیگر رمق در جان خسته ام نیست ...

دلم مشغول و بی تاب امورات دنیوی شده کلا در استرس دنیا سیر میکنم ...

حسین
(علیه السلام) جان :

روا بود که گریبان ز حجر پاره کنم ..... دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم

ان شاءالله خود ارباب نظر کنن ما رو نجات بدن ...

یا علی
(علیه السلام) التماس دعا


موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، اخلاق، کربلا، جهاد، سیره ی بزرگان و عرفا، شعر
[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 12:58 ] [ محمد ] [ ]

مردم روستا به دنبال اسم و شغل او نبودند همه او را به نام حاج حسن طهرانی می‌شناختند.

به گزارش فارس در مراسم یاد بودی که دیروز (جمعه) در حوزه هنری برای شهید طهرانی مقدم برگزار شد یکی از میهمانان دانشجویی صنعتی دانشگاه کرج بود که به عنوان یکی از سخنرانان روی سن رفت و خاطره ای از شهید طهرانی مقدم تعریف کرد و گفت:
 
 
 
من در روستای عباس آباد از توابع تنکابن متولد شدم اما به خاطر اینکه در کرج درس می‌خواندم هر چند وقت یکبار به روستایمان سر می زدم.
 
8 سال قبل مردم محله ما تصمیم گرفتند مسجدمان را بازسازی کنند. در این مورد صحبت‌ها و تصمیماتی گرفته شد. مسجد را خراب کردیم تا مجددا آن را از نو بسازیم. روستای ما محلی بود که مردم از نقاط مختلف کشور زیاد برای گذراندن اوقات فراغتشان به این اینجا سفر می‌کنند، از بین این مسافران، مسافری به عباس آباد سفر کرد که با دیگران فرق داشت. ایشان خواست تا در ساخت این مسجد به اهالی عباس آباد کمک کند. ما هنوز نامی از او نمی‌دانستیم. 
 
مسجد حضرت ابوالفضل بعد از 2 سال ساخته شد. این مرد با هزینه شخصی خود از تهران، فرش‌ها،‌ پشتی‌ها و کولرهایی زیبا برای مسجد آورد. بعد از آن هم هر چند وقت یک بار به روستای ما سر می‌زد و آنقدر با مردم ارتباط برقرار کرد که زمینی در عباس آباد خرید و هر چند وقت یکبار به ما سر می زد. 
 
من هم که در کرج درس می‌خواندم هر از گاهی برای دیدن پدر و مادرم به این روستا می‌رفتم و هربار که وارد مسجد می‌شدم اگر ایشان در روستا بود امکان نداشت در مسجد و در صف اول او را نبینم.
 
مردم روستا به دنبال اسم و شغل او نبودند. همه او را به نام حاج حسن طهرانی می‌شناختند.
 
روز شنبه 1/8/90 در ملارد صدای انفجاری شنیده شد، خبر را از طریق رسانه‌ها شنیدم اما به خاطر مشغله از کنار این موضوع به سرعت گذشتم. شب با یکی از دوستانم به خانه برمی‌گشتیم و در راه خوش و بش کردیم.
 
من عادت دارم هر یک روز در میان به پدر و مادرم زنگ بزنم. آن شب هم چون شب عید غدیر بود، وقتی با پدرم صحبت کردم احساس کردم بغضی در گلو دارد، از ایشان پرسیدم چه شده، گفت: چیزی نیست. اما صدایش جور دیگری بود. دوباره پرسیدم به سختی گفت: حاج حسن را که می‌شناختی، گفتم: بله، همان مردی که می‌آمد شمال و بعد پدرم قضیه را برایم تعریف کرد.
 
حاج حسن طهرانی مقدم با پدرم دوست بود و هر وقت که به عباس‌آباد سفر می‌کرد حتما به خانه ما می‌آمد.

موضوعات مرتبط: شهدا، اخلاق، جهاد، سیره ی بزرگان و عرفا
[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 14:57 ] [ محمد ] [ ]
برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان "جانباز 100 درصد" را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است.

با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.

اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...

اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.

می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!

 

زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و 10 روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.

تنها 10 سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد 10 سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.

خیلی! شمردنی نیست!

تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.

می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت 37 سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.

یک قصه تمام نشدنی...

می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!

 

می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با "سید نورخدا" بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.

از 14 سال زندگی مشترک با "سید" حرفها دارد، ولی همه 11 سال یک طرف و سه سال و دو ماه و 10 روز آخرش یک طرف! می گوید من از 17 اسفندماه سال 87 یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری "شهید زنده" را داشته باشم.

سید دلم را برد!

از روز آشنایی با "سید" می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!

کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید "سید" مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!

پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام...

زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید "نمی دانی خون سید چه ها کرده است"، می گوید "شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم"، می گوید " من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام"، می گوید...

 

در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.

با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم "خسته نمی شوی؟" می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!

پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که "حقت این نبوده است؟" و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و 2 ماه و 10 روز زندگی با یک "شهید زنده"!

احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از "سید" دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(س) شفاعت می کند؟

می ترسم کم بیاورم!

می گویم برای شفای "سید" دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که "سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است..."

می گوید که گاهی برای "سید" و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان "تک" بوده ایم و حالا هم در همه دنیا "تک" هستیم.

از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم.

روی پیشانی "سید نورخدا" بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی "سید" را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!

یک زن دیگر متولد شده است!

کبری حافظی همسر جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم!

از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن "سید نورخدا" خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است!

از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد.

آیا این منم!؟

می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود!

می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟

جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود.

برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک "شهید زنده" روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.


موضوعات مرتبط: شهدا، اخلاق، خانواده، جهاد، حزب الله، سیره ی بزرگان و عرفا
[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 17:11 ] [ محمد ] [ ]

این عملیات با رمز «یاسیدالشهداء(ع)» در روز 13 اردیبهشت ماه سال 65 مصادف با 23 ماه شعبان آغاز شد. در این عملیات سردارانی مثل حاج حسین اسکندرلو فرمانده گردان حضرت علی اصغر (ع) و شهید حسنیان فرمانده گردان المهدی(ع) به شهادت رسیدند. در این عملیات شهید سید مهدی اعتصامی، سیدمجتبی زینال الحسینی، اصغر کاظمی، علی دهقان سانیچ، سعید منتظری از جمع همسنگران تخریبچی لشکر10س در باز گشایی معبر جهت رزمندگان به آسمان پرکشیدند.


موقعیت الوارثین-رزمندگان تخریبچی شرکت کننده در عملیات


اردوگاه فرات، هنگام عزیمت به عملیات، رزمندگان گردان علی اصغر(ع)


میدان مین و موانع دشمن


شهید اکبرعزیززاده-جاده فکه-محدوده عملیات گردان علی اصغر(ع)


پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند


پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند


پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند


شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات

موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، شهدا، کربلا، جهاد، سیره ی بزرگان و عرفا
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 13:30 ] [ محمد ] [ ]
 حضرت آیت الله مظاهری در درس اخلاق هفتگی خود نسبت به کسب در آمد از راه حرام و شبهه‌ناک هشدار داده و بسیاری از ناهنجاری‌های اخلاقی را ناشی از رعایت نکردن حلال و حرام دانستند.

این مرجع تقلید، ضمن تبریک ایام ولادت باسعادت حضرت فاطمه زهرا (س) اظهار داشتند: یکی از نکات آموزنده در قضیّۀ ولادت حضرت زهرا«سلام‌الله‌علیها» که در جامعۀ امروزی باید سرمشق همگان قرار گیرد، این است که پیامبر اکرم«صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم» و حضرت خدیجه، چهل شبانه‌روز، روزها روزه بودند و شب‌ها عبادت می‌کردند و در آن مدّت حتی آلودگی قلبی که در اثر معاشرت عادی با مردم پدید می‌آید، برای آنان حاصل نشد.

* یک توصیه برای والدین

ایشان افزودند: هر زن و شوهری که می‌خواهند بچّه‌دار شوند و دوست دارند فرزندشان سعادت‌مند شود، باید قبل از انعقاد نطفه، گناه در زندگی آنان نباشد و از اعمال لغو و بیهوده و از شبهات نیز بپرهیزند تا گناه آنان و رفتار یا گفتار ناپسندشان بر روح جنین و کودک آنان تأثیر منفی نگذارد. زیرا بر اساس قانون وراثت که هم در علوم دینی مورد تأکید واقع شده و هم از نظر علوم طبیعی و روان‌شناسی اثبات شده است، صفات نیک و بد و خلق و خوی پدر و مادر به فرزند آنان منتقل می‌گردد.

معظم له همچنین بیان داشتند: در زمان امیرالمؤمنین«سلام‌الله‌علیه» بچه‌ای به دنیا آمد که شبیه مرد دیگری غیر از پدر خود بود. مادر آن بچه، عفیف بود و بالأخره نزاع را خدمت امیرالمؤمنین آوردند. آن حضرت حکم کردند و فرمودند: بچه متعلّق به پدر خودش است، امّا آن زن، هنگام انعقاد نطفه، به فکر آن مرد نامحرم بوده است و فکر او بر شکل ظاهری فرزندش اثر گذاشته است.

* انتقاد از عشق بازی‌های نامشروع

ایشان تصریح کردند: حال این عشق‌بازی‌ها و این فساد اخلاقی، چه فرزندانی تحویل جامعه می‌دهد؟ این روابط دوستی نامشروع بین زنان و مردان و دختران و پسران، چه چیز تحویل جامعه می‌دهد؟! غذاهای حرام و غذاهای شبهه ناک، چه چیز تحویل جامعه می‌دهد؟!

رییس عالی حوزه علمیه اصفهان همچنین گفتند: طبق قانون وراثت، صفات ظاهرى نظیر شكل‏ و شباهت و صفات باطنى نظیر شجاعت و ترس، سخاوت و بخل، حسادت و رأفت، به واسطۀ ژن‌ها به اولاد منتقل مى‏شود؛ یعنی معمولاً پدر بخیل و کینه‌توز، فرزندانی بخیل و کینه‌توز دارد و فرزندان حسود، از مادران حسود متولّد می‌شوند. البته عواملی نظیر تربیت و محیط شایسته می‌تواند این صفات را تغییر دهد که اکنون مورد بحث ما نیست.

* تأثیر لقمه حرام

ایشان با اشاره به تأثیر غذای حرام در تربیت فرزند خاطرنشان کردند: نکتۀ حائز اهمیّت دیگر در قضیّۀ ولادت حضرت زهرا«سلام‌الله‌علیها»، این است که پیامبر اکرم«صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم»، روزۀ خود را با خرما و انگور بهشتی که پاک ترینِ عذا‌ها است، افطار کردند و به نزد حضرت خدیجه رفتند. این موضوع نمایان‌گر این حقیقت است که اولاد شایسته و صالح، در اثر غذای پاک و حلال نصیب انسان می‌شود. اگر غذای پدر و مادر شبهه ناک باشد و چه رسد که حرام باشد، تأثیر عجیبی در شقاوت فرزند آنان دارد.

معظم له تاکید کردند: بر اساس روایتی از پیامبر (ص) زمینۀ سعادت و شقاوت فرزند در رحم مادر و در نطفۀ پدر است و به تعبیر روشن‌تر، زمینه‌های اصلی و اساسی سعادت و شقاوت انسان‌ها در خانه و در نهاد خانواده شکل می‌گیرد. بچه‌ها قبل از انعقاد نطفه تا وقتی وارد اجتماع می‌شوند و حتی بعد از آن، از طرف خداوند نزد پدر و مادر امانت هستند و پدر و مادر موظّفند به خوبی امانت‌داری کنند و مراقب باشند با غذای حرام و شبهه‌ناک، زمینۀ شقاوت و سقوط فرزند خود را فراهم نسازند. بچه در شکم مادر رشد می‌کند و باید رشد او از غذای حلال باشد. وقتی به دنیا می‌آید، باید غذای او حلال باشد، تا بالاخره زمینۀ سعادت برای این بچه فراهم گردد.

ایشان اضافه کردند: غذای حرام، تأثیر عجیبی در تربیت فرزند و در شقاوت انسان دارد. چطور خوردن میوه‌هایی مثل سیب هنگام بارداری، در لطافت بدن کودک تأثیر دارد؟ غذای حلال هم در لطافت و سعادت روحی فرزند و غذای حرام در شقاوت و بدبختی او تأثیر به سزایی دارد.

* ورشکسته‌ترین افراد چه کسانی‌اند

حضرت آیت الله مظاهری همچنین در ادامه با بیان این که طبق تصریح قرآن کریم، ورشکسته ترین افراد، کسانی هستند که به واسطۀ اولاد باید به جهنّم بروند، ابراز داشتند: اولادی که در اثر گناه پدر و مادر یا در اثر غذای حرام، شقاوت‌مند شده است، در قیامت به آنان نفرین می‌کند و از آن‌دو بازخواست می‌کند؛ به مادرش می‌گوید: چرا وقتی من در شکم تو بودم، گناه کردی؟! چرا دروغ‌گو بودی؟ چرا غیبت کردی؟ چرا با نامحرم رابطۀ دوستی داشتی؟ چرا حجاب، حیا و عفّت نداشتی که رفتار تو زمینۀ شقاوت مرا فراهم کرد؟ به پدر می‌گوید: چرا اجحاف کردی؟! چرا تو که اداری بودی، کم کاری و بی‌کاری و بدکاری کردی؟! و بالاخره چرا غذای حرام به مادرم دادی و زمینۀ شقاوت برای من پیدا شد؟! چرا وقتی به دنیا آمدم، غذای حرام و شبهه‌ناک به من دادی؟ بعد هم نفرین می‌کند و به خدا می‌گوید: بازخواست مرا از این پدر و مادرم بکن؛ برای اینکه زمینه‌ساز شقاوت و جهنّمی شدن من بودند.

* هشدار به مادران تماشاگر ماهواره

ایشان خطاب به پدر و مادرها گفتند: شما باید توجه داشته باشید که فرزندان تان نزد شما امانت هستند و باید مواظبت در خصوص تربیت آنان داشته باشید. معلوم است بچه‌ای که پای ماهواره و فیلم‌های شهوت‌انگیز بزرگ شود، نمی‌تواند به سعادت و رستگاری دست یابد و زمینۀ شقاوت او را پدر و مادر با ماهواره و رفتن به مجالس حرام و تحریک‌آمیز و نظایر آن فراهم کرده‌اند. بچۀ یاغی و طاغی و فرزندی که اعمال ناشایست و ناپسند مرتکب می‌شود، معمولاً حاصل غذای حرام و شبهه‌ناک است، پس مراقب حلال و حرام درآمد و غذای خود باشید.

* خانواده رکن اساسی سلامت جامعه

این استاد برجسته حوزه علمیه اصفهان ، نهاد خانواده را رکن اساسی سلامت معنوی جامعه توصیف کرده و افزودند: همه باید از قضیۀ ولادت حضرت زهرا«سلام‌الله‌علیها»، پند بگیرند و بدانند که اگر می‌خواهند بچۀ سالم تحویل جامعه بدهند، باید از نفوذ گناه و معصیت در خانه و زندگی خود ممانعت کنند. باید درآمدها و کسب و کارها حلال شود، باید همه مواظب باشند حرام، بلکه شبهه‌ناک هم نخورند و این کاری بسیار مشکل است.

ایشان یادآور شدند: چرا بسیاری از بچه‌ها این‌قدر بد شده‌اند؟! این دوست یابی‌ها و روابط نامشروع بین جوانان از کجا سرچشمه گرفته است؟ این یاغی‌گری‌ها و این غربزدگی‌ها برای چیست؟! این مفاسد در اثر غذای شبهه‌ناک و غذای حرامی است که پدر و مادرها به خورد فرزندان خود می‌دهند.

* انتقاد از چند نرخی بازار

معظم له با طرح این سوال که «چرا بازار مسلمین چنین شده است؟!» بیان داشتند: اکنون در بازار ما اجحاف و گران‌فروشی و چندنرخی بیداد می‌کند. وقتی انسان به بازار می‌رود و می‌خواهد جنسی بخرد، می‌بیند که نزدیک به ده نرخ مختلف برای یک جنس مشخّص وجود دارد. چرا چنین است؟! چرا یک نرخی نیست؟! این تقصیر کیست؟! این گرانی که الان کمرشکن برای همه و به خصوص فقرا شده، تقصیر کیست؟! دولت تقصیر دارد، می‌دانم، اما متأسّفانه مردم هم مقیّد نیستند. دولت کار را رها کرده و مردم هم هرکاری که خواستند، می‌کنند و می‌رسد به آنجا که گاهی یک معاملۀ ده میلیونی، سه یا چهار میلیون تومان، تفاوت نرخ دارد که ناشی از گران‌فروشی بی قید و بند است.

* تلفن همراه را خانه شیطان نکنید

ایشان خاطرنشان کردند: معلوم است که این‌گونه درآمدها فرزندی تحویل جامعه می‌دهد که وقتی به دانشگاه می‌رود، به جای درس خواندن و افتخارآفرینی علمی و معنوی، تمام وقت خود را صرف پیامک‌های عاشقانه و بی‌محتوا و حرام می‌کند و هنگام تدریس استاد با تلفن همراه خود که برای او یک خانۀ شیطان است، بازی می‌کند. چرا چنین شده است؟! مسلّم است که همه تقصیر دارند، امّا پدر و مادرها بسیار باید مراقب باشند و امانت‌داری کنند، یعنی هم مواظب غذایی که به بچه می‌دهند باشند و هم از ورود گناه در خانه جلوگیری کنند.

رییس عالی حوزه علمیه اصفهان همچنین اظهار داشتند: مرحوم آیت الله آقای سید محمد درچه‌ای، استاد حضرت آیت الله العظمی آقای بروجردی«رحمت‌الله‌علیهما» که یکی از مراجع بزرگ تقلید در اصفهان بوده است، معمولاً به خاطر پرهیز از غذای حرام و شبهه‌ناک به میهمانی نمی‌رفته است. نقل می‌کنند شخصی ایشان را برای شام دعوت کرده و ظاهراً علی‌رغم میل باطنی، مجبور به رفتن شده است. وقتی شام را خورده و می‌خواسته برخیزد، صاحب خانه قباله‌ای نزد ایشان می‌آورد که امضاء کند. وقتی چشم ایشان به قباله می‌افتد، درمی‌یابد که غذایی که خورده است، شبهۀ رشوه داشته است. می‌گویند: بدنش شروع به لرزیدن کرده و به صاحب خانه گفته‌است: من چه کرده بودم که این زهرمار را به خورد من دادی؟! بعد هم بر سر باغچه غذا را بر می‌گرداند، اما باز گریه کرده و می‌گفته: باقیماندۀ آن را چه کنم.

* هیچ کس زهرا(‌س) را نخواهد شناخت

ایشان در بخش دیگری از سخنان خود در خصوص شخصیّت ملکوتی و خلقت نوری حضرت زهرا«س» گفتند: أحدی نمی‌تواند به بزرگی شخصیّت حضرت زهرای مرضیه«سلام‌الله‌علیها» پی ببرد و بگوید زهرا کیست؟ امّا می‌شود از روایات اهل بیت«سلام‌الله‌علیهم» استفاده کنیم و به اندازۀ عقلمان و به اندازۀ شعور دینی‌مان، آن حضرت را بشناسیم. پیامبر اکرم «صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم» در روایتی می‌فرمایند: «خلقت فاطمه، از نور مقدّس خداوند است»

معظم له افزودند: خداوند متعال، فاطمه را از نور خودش خلق کرده است؛ لذا وقتی حضرت زهرا«سلام‌الله‌علیها» تجلّی کرد، عالم وجود به واسطۀ او از عدم به هستی آمد. به عبارت دیگر، خداوند یک تجلّی ذاتی کرد با همۀ اسماء و صفاتش و آنگاه زهرا پیدا شد. زهرا نیز یک تجلّی کرد و به واسطۀ آن تجلّی، عالم وجود پدیدار شد. طبق این روایت، عالم وجود، مرهون وجود زهرا«سلام‌الله‌علیها» است.

ایشان بیان داشتند: در دوران رجعت، ملکۀ حکومت اسلامی ائمّۀ طاهرین«سلام‌الله‌علیهم»، مادر ایشان، حضرت زهرا«سلام‌الله‌علیها» خواهند بود. در آن دوران و در زمان ظهور، «مصحف فاطمه» نیز قانون اساسی حکومت اسلامی جهان است. در حکومت اسلامی رجعت، نه فقط امام زمان حکومت می‌کنند، بلکه همۀ چهارده معصوم برمی‌گردند و هرکدام از ایشان، هزاران سال حکومت می‌کنند. لذا زمان حضرت آدم تا روز ظهور، در مقایسه به زمان ظهور و دوران رجعت، قطره‌ در مقابل دریا است و در واقع دوران قبل از ظهور، یک مقدّمه برای زمان بعد از آن به شمار می‌رود.

این مرجع تقلید ابراز امیدواری کردند: ان شاء الله به دست ما و به رهبری امام زمان«ارواحنافداه»، پرچم اسلام روی کرۀ زمین افراشته و حکومت اسلامی چهارده معصوم سرتاسری می‌شود؛ حکومتی که قانون اساسی آن، مُصحف زهرا و ملکۀ آن، خود حضرت زهرا«سلام‌الله‌علیها» هستند و همۀ ائمۀ طاهرین«سلام‌الله‌علیهم» از ایشان سرمشق می‌گیرند.


موضوعات مرتبط: اخلاق، خانواده
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:21 ] [ محمد ] [ ]

خوب دانم که کمتر از آنم

که بگویم ز نسل سلمانم

لیکن از ابتدا به لطف خدا

نوکرت بوده ام و می مانم

خیلی از وقت ها برای دلم

قدر یک آه روضه می خوانم

سرجدا...بوریا...لب عطشان...

سم اسب...استخوان...نمیدانم

کاش میشد که بعد مردن هم

بشنوم از زبان خویشانم

که فلانی ز بس که هق هق کرد

عاقبت بین روضه ها دق کرد


السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)


موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، کربلا، دلنوشته، شعر
برچسب‌ها: کربلا
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 7:51 ] [ محمد ] [ ]
درباره وب سایت

..::بسم الله الرحمن الرحیم::..
سلام به همه دوستان که از این وبلاگ دیدن میفرمایند.
چه نیاز به معرفی ؟ اگر قرار است مرد از نامرد هنگام نواخته شدن شیپور جنگ شناخته شودپس دیگر چه جای سخنرانی است ؟ كه جنگ خود مردان خدا را غربال میكند و اسپند دود كن های كناره نشین را نیز رسوا میسازد به امید آنكه در این معركه مانند گنگ كر خواب دیده به این سو وآن سو نپرم كه جبهه ی حق و باطل پاسبان را بیدار میطلبد و خفته نشاید پاسبان....

منم عمار همون بچه بسیجی
زخاک فکه و فاو و دوئیجی
همون سینه زنی که میره هیئت
کلاس عشق بازی با ولایت
همونی که شنیده این عمار
دلش آتیش گرفته از غم یار
نوشته نامه ای از جان به جانان
به نام حق تعالی رب منان
سلام مولای من سید علی جان
سلام ای رهبرم ای قلب ایران
سلام ای قوت دلهای خسته
بگو مولا دلت از چی شکسته ؟
بگو آقا که دل ها بی قراره
چشا رو گونه ها شبنم می کاره
بگو آقا فقط با یک اشاره
که غصه دلامون رو کرده پاره
من عمار دارم خونه به خونه
میگم از مکر شورای زمونه
از اون فتنه گران انتخابات
که میدون آمدن با شال سادات
جسورانه دل رهبر شکستین
خیال کردین که در کوفه نشستین
علی 70 میلیون یار داره
هزاران مالک و عمار داره
چه سلمانها به دورش در طوافن
چه شمشیر ها به اذنش در غلافن
فقط کافی ست تا با یک اشاره
جهان کفر گردد پاره پاره
الا ای رهبرم لب تر کن ای دوست
که جان من گره در پیچش موست
فدایی ات من عمار آقا
هزاران در هزاران بار آقا
فقط کافی ست لب برگشایی
بتازم یک تنه در هر شعاعی
چنان جنگم ز عشقت تا شهادت
که صد لیلی برن بر تو حسادت

***اللهم عجل لولیک فرج والعافیه و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره مع قائدنا الامام خامنه ای***