.
وبلاگ
امکانات وب

..:: یادش بخیر ::..



موضوعات مرتبط: شهدا، بصیرت، جهاد، حزب الله، دلنوشته
[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ 11:1 ] [ محمد ] [ ]

مردم روستا به دنبال اسم و شغل او نبودند همه او را به نام حاج حسن طهرانی می‌شناختند.

به گزارش فارس در مراسم یاد بودی که دیروز (جمعه) در حوزه هنری برای شهید طهرانی مقدم برگزار شد یکی از میهمانان دانشجویی صنعتی دانشگاه کرج بود که به عنوان یکی از سخنرانان روی سن رفت و خاطره ای از شهید طهرانی مقدم تعریف کرد و گفت:
 
 
 
من در روستای عباس آباد از توابع تنکابن متولد شدم اما به خاطر اینکه در کرج درس می‌خواندم هر چند وقت یکبار به روستایمان سر می زدم.
 
8 سال قبل مردم محله ما تصمیم گرفتند مسجدمان را بازسازی کنند. در این مورد صحبت‌ها و تصمیماتی گرفته شد. مسجد را خراب کردیم تا مجددا آن را از نو بسازیم. روستای ما محلی بود که مردم از نقاط مختلف کشور زیاد برای گذراندن اوقات فراغتشان به این اینجا سفر می‌کنند، از بین این مسافران، مسافری به عباس آباد سفر کرد که با دیگران فرق داشت. ایشان خواست تا در ساخت این مسجد به اهالی عباس آباد کمک کند. ما هنوز نامی از او نمی‌دانستیم. 
 
مسجد حضرت ابوالفضل بعد از 2 سال ساخته شد. این مرد با هزینه شخصی خود از تهران، فرش‌ها،‌ پشتی‌ها و کولرهایی زیبا برای مسجد آورد. بعد از آن هم هر چند وقت یک بار به روستای ما سر می‌زد و آنقدر با مردم ارتباط برقرار کرد که زمینی در عباس آباد خرید و هر چند وقت یکبار به ما سر می زد. 
 
من هم که در کرج درس می‌خواندم هر از گاهی برای دیدن پدر و مادرم به این روستا می‌رفتم و هربار که وارد مسجد می‌شدم اگر ایشان در روستا بود امکان نداشت در مسجد و در صف اول او را نبینم.
 
مردم روستا به دنبال اسم و شغل او نبودند. همه او را به نام حاج حسن طهرانی می‌شناختند.
 
روز شنبه 1/8/90 در ملارد صدای انفجاری شنیده شد، خبر را از طریق رسانه‌ها شنیدم اما به خاطر مشغله از کنار این موضوع به سرعت گذشتم. شب با یکی از دوستانم به خانه برمی‌گشتیم و در راه خوش و بش کردیم.
 
من عادت دارم هر یک روز در میان به پدر و مادرم زنگ بزنم. آن شب هم چون شب عید غدیر بود، وقتی با پدرم صحبت کردم احساس کردم بغضی در گلو دارد، از ایشان پرسیدم چه شده، گفت: چیزی نیست. اما صدایش جور دیگری بود. دوباره پرسیدم به سختی گفت: حاج حسن را که می‌شناختی، گفتم: بله، همان مردی که می‌آمد شمال و بعد پدرم قضیه را برایم تعریف کرد.
 
حاج حسن طهرانی مقدم با پدرم دوست بود و هر وقت که به عباس‌آباد سفر می‌کرد حتما به خانه ما می‌آمد.

موضوعات مرتبط: شهدا، اخلاق، جهاد، سیره ی بزرگان و عرفا
[ شنبه ششم خرداد 1391 ] [ 14:57 ] [ محمد ] [ ]
برای رفتن تا منزل جانبازی که عنوان "جانباز 100 درصد" را یدک می کشد باید با پای دل رفت، پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. شاید هفته و روز زن بهانه بود برای گفتن از احساسی که در عمق جان یک زن رخنه کرده است، احساسی که بی اندازه دوستش دارد و همین احساس هزاران علامت سوال را در ذهنمان کاشته است.

با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد. قدم که می گذاریم احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد! حسی به اندازه همین جمله گنگ و مبهم.

اینجا شهید زنده ای به آسمان خیره شده است...

اینجا شهید زنده ای روی تخت دراز کشیده و به آسمان خیره شده است و با نگاهش نجوا می کند، جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" سه سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند! نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته و جادو شده است.

می گویند هر روز از هر جای ایران دوستان و آشنایانی به نیت زیارت "شهید زنده" می آیند! جانبازی که رد گلوله گروهک ملعون ریگی را می توان روی پیشانی اش گرفت، "نور خدا" شهید پاسداشت کیان مملکت است، شهید حفظ خاکی که برایمان بیش از همه دنیای خاکی می ارزد!

 

زهرا سادات دختر کوچک سید نورخدا می گوید که پدرش سه سال و دو ماه و 10 روز است که به آسمان خیره شده و انگار منتظر است! دخترک شماره روزهای انتظار پدرش را خوب می داند و حتی ساعت هایش را هم شمرده است.

تنها 10 سال سن دارد و قرار است بعد از سه سال چراغ شادی را امشب در دهمین سالگرد تولدش در خانه نورانی "سید" روشن کند، می گوید این تولد، تولد 10 سالگی او نیست، تولد نویدی است که دکتر برای یک بار دیگر "زهرا" گفتن سید نورخدا به آنها داده و بی اندازه خوشحالشان کرده است.

خیلی! شمردنی نیست!

تا آمدن خانم حافظی همسر "سید نورخدا" با زهرا سادات گپ می زنیم و او هم از همکلاسی هایش می گوید که گاهی برای دیدن "بابایی" به خانه شان می آیند، کمی از معدلش می گوید و اینکه هر سال شاگرد اول می شود. از اینکه سه سال انتظار بابا را چطور تاب آورده است و اینکه چطور به مادر کمک می کند تا نیازهای بابا را برطرف کنند.

خلاصه دخترک حرفهای گفتنی زیادی دارد ولی مادرش با سینی چایی که مقابلمان می گذارد رشته کلام را به دست می گیرد تا جواب سوالی را که از زهرا سادات پرسیده ام خودش بدهد و با نگاه گرمش می گوید: هر اتفاقی برای "سید" بیفتد ما دوستش داریم، حتی هر روز بیشتر از روز گذشته! و زهراسادات با تکان دادن سرش حرف مادر را تایید می کند.

می گویم زهرا جان حالا جواب سوال را خودت بگو، بابا را چقدر دوست داری و دخترک جواب می دهد: خیلی! شمردنی نیست! و جوابش دقایقی سکوت را مهمان فضای اتاق می کند.

از زن جوان که به زحمت 37 سالش تمام شده است می خواهم قصه زندگی اش را با "سید نورخدا" بگوید تا با سکوت معناداری مرور کند روزهای قشنگی را که هر شب شاید در ذهنش به آنها می اندیشد.

یک قصه تمام نشدنی...

می گوید همه زندگی ما قصه است، یک قصه تمام نشدنی که دوست ندارم تمام شود. از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه! شوهرش را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم دوست دارد و همین شگفت زده ام می کند!

 

می گوید غریبه ها از شهرهای دور و نزدیک برای دقیقه ای با "سید نورخدا" بودن به اینجا می آیند تا از اتاقی که فرشته ها قدم هایشان را آنجا می گذارند بی نصیب نمانند و من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم که همه روزم اینجا شب می شود و شبم به سپیده پیوند می خورد.

از 14 سال زندگی مشترک با "سید" حرفها دارد، ولی همه 11 سال یک طرف و سه سال و دو ماه و 10 روز آخرش یک طرف! می گوید من از 17 اسفندماه سال 87 یک بار دیگر متولد شده ام، همزمان با بهشتی شدن سید نورخدا من هم اوج گرفتم تا توفیق پرستاری "شهید زنده" را داشته باشم.

سید دلم را برد!

از روز آشنایی با "سید" می پرسم و با صورت گل انداخته می گوید که برای اولین بار در روز خواستگاری او را دیده و همان روز هم عاشقش شده است! وقتی از عشقش حرف می زند به مانند همه زنان محجوب و با حیای لرستانی صدایش می لرزد و صورتش سرخ و سفید می شود و می گوید: سید دلم را برد!

کمی تامل می کند و حرفهایش را به روز جانباز شدن سید پیوند می زند. می گوید همه چیز در عملیات کمین در شرق زاهدان و در نبرد با گروهک ریگی اتفاق افتاد. می گوید "سید" مرخصی داشته و قرار بوده همان روز برگردد ولی نوبت مرخصی اش را به همکارش می دهد تا توفیق حضور داشته باشد. می گوید اگر این مقاومت نبود شاید فاجعه ای رخ می داد، شاید!

پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام...

زن جوان تند و تند حرف می زند و من فقط گوش می کنم، گاهی آنقدر محو حرفهایش می شوم که نمی توانم کلمه ای بنویسم. می گوید "نمی دانی خون سید چه ها کرده است"، می گوید "شیرین ترین روزهای زندگی ام را سپری می کنم"، می گوید " من پیش کسی هستم که ایمان دارم بهشتی می شود و چقدر خداوند به من لطف داشته که پرستار یکی از اهالی بهشت شده ام"، می گوید...

 

در نگاهش غرور خاصی است که بی اندازه مجذوبم می کند، غروری که زندگی در کنار یک مرد بهشتی و یک شهید زنده به او داده و این احساس تمام روحش را تسخیر کرده است.

با مکث خاصی سوالم را مزمزه می کنم و می پرسم "خسته نمی شوی؟" می گوید از چه؟ با کمی تامل انگار که نمی دانم حرفم را چطور در قالب کلمات بیاورم با شرمندگی در چشمانش نگاه می کنم و از نگاهم منظورم را می خواند و می گوید: نه!

پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

سریع پی سوالم را می گیرم و می پرسم تا به حال از خدا گلایه کرده ای که "حقت این نبوده است؟" و بازهم جوابش سوالم را شرمنده می کند و می گوید: این تمام حق من از زندگی بوده است، پرستاری فرزند زهرا(س) سهم کمی نیست!

انگار که احساس می کند حرفش را شعار پنداشته ام پی حرف هایش را می گیرد و می گوید: اینها که می گویم شعار نیست، واقعیت زندگی من است، واقعیت همه سه سال و 2 ماه و 10 روز زندگی با یک "شهید زنده"!

احساس زنی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده همه وجودم را مبهوت کرده است. زن جوان که انگار استیصال مرا دریافته حرف هایش را ادامه می دهد و می گوید: من فقط از "سید" دو سوال دارم، یکی اینکه آیا از من راضی است و دوم اینکه مرا هم پیش مادرش زهرا(س) شفاعت می کند؟

می ترسم کم بیاورم!

می گویم برای شفای "سید" دعا می کنی؟ و بازهم جواب عجیب زن جوان که "سید به دعای من احتیاج ندارد، خدا خودش به سید شفا داده است..."

می گوید که گاهی برای "سید" و خوشبختی شان اسفند دود می کند، می ترسد این خوشبختی تمام شود و با لبخندی می گوید همه به زندگی ما غبطه می خورند! می گوید همیشه در زندگی مان "تک" بوده ایم و حالا هم در همه دنیا "تک" هستیم.

از او راجع به ترس ها و واهمه هایش می پرسم، آرام می گوید: می ترسم کم بیاورم! قبل از دعا کردن برای هر چیزی داخل پرانتز به خدا می گویم به من توانی بده که در این مسیر ثابت قدم باشم.

روی پیشانی "سید نورخدا" بوسه می زند و می گوید روزی هزار بار پیشانی "سید" را بوسه باران می کنم، اینجا رد گلوله ای است که خانواده ما را بهشتی کرد!

یک زن دیگر متولد شده است!

کبری حافظی همسر جانباز 100 درصد "سید نورخدا موسوی منفرد" معلم است ولی به خاطر همسرش مرخصی گرفته و کلاس درس را رها کرده است. خودش می گوید کلاس درس من اینجاست، من اینجا امتحان پس می دهم و به جای معلمی پرستارم!

از تحمل و صبرش می پرسم و می گوید که قبل از جانباز شدن "سید نورخدا" خیلی روحیه حساس و عاطفی داشته است. می گوید وقتی سید سرما می خورد برایش تب می کردم! کمی مکث می کند و ادامه می دهد: ولی انگار آن زن حساس و کم تحمل تمام شده و یک زن دیگر متولد شده است!

از آرزوهایش سوال می کنم و با خوشحالی تمام از در آستانه تحقق قرار گرفتن آرزوی دیدار با مولایش حضرت آیت الله خامنه ای می گوید. با ذوق زدگی خاصی می گوید که موافقت شده که به همراه بچه هایش به دیدار رهبری بروند تا یکی از آرزوهایش رنگ واقعیت بگیرد.

آیا این منم!؟

می گویم راستی خانم حافظی چطور با سید ارتباط می گیری وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی و نه حتی نگاهی؟ انگار که از حرفم خوشش نمی آید، می گوید: من آنقدر به سید نزدیکم که نیازی به حرف یا کلامی نیست. وقتی تشنه می شوم احساس می کنم سید تشنه است و وقتی کمی آب روی لبهایش می ریزم عطش خودم هم رفع می شود!

می گوید سید در کما قرار دارد ولی همه احساسش را احساس می کنم. انتظار ندارد من احساسش را درک کنم برای همین حرف هایش را با این جملات تمام می کند: کسی نمی داند سید چه کرده است با دل من!گاهی وقتها به خودم نگاه می کنم و می گویم آیا این منم!؟

جز سکوت در مقابل حرفهای این بانوی صبر و ایثار چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد، احساسش همه وجودم را پر کرده ولی انگار حرفهایش را جز خودش کس دیگری نمی تواند درک کند، برای همین مهر سکوت بر لبهایم می زنم تا او بگوید و بگوید و بگوید و حرفهایش همین گزارش شود.

برای رفتن از جایگاه فرشتگان و جایی که یک "شهید زنده" روی تخت به چشمان آسمان خیره مانده است پاهایم یاری نمی کند، انگار همان حس غریب همه وجودم را مسحور کرده است، اینجا جادویی به وسعت نگاه یک شهید جاریست، با وضو وارد شوید.


موضوعات مرتبط: شهدا، اخلاق، خانواده، جهاد، حزب الله، سیره ی بزرگان و عرفا
[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 17:11 ] [ محمد ] [ ]

این عملیات با رمز «یاسیدالشهداء(ع)» در روز 13 اردیبهشت ماه سال 65 مصادف با 23 ماه شعبان آغاز شد. در این عملیات سردارانی مثل حاج حسین اسکندرلو فرمانده گردان حضرت علی اصغر (ع) و شهید حسنیان فرمانده گردان المهدی(ع) به شهادت رسیدند. در این عملیات شهید سید مهدی اعتصامی، سیدمجتبی زینال الحسینی، اصغر کاظمی، علی دهقان سانیچ، سعید منتظری از جمع همسنگران تخریبچی لشکر10س در باز گشایی معبر جهت رزمندگان به آسمان پرکشیدند.


موقعیت الوارثین-رزمندگان تخریبچی شرکت کننده در عملیات


اردوگاه فرات، هنگام عزیمت به عملیات، رزمندگان گردان علی اصغر(ع)


میدان مین و موانع دشمن


شهید اکبرعزیززاده-جاده فکه-محدوده عملیات گردان علی اصغر(ع)


پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند


پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند


پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند


شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات

موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، شهدا، کربلا، جهاد، سیره ی بزرگان و عرفا
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 13:30 ] [ محمد ] [ ]

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری...

گفت هر خواستنی عین توانستن نیست...

این پست را به یاد همه ی شهدای گمنام گذاشتم.بهتره جای گمنام بگم غریب آشنا..کسانی که اسمشون گم نشده...خیلی هاشون پلاکهاشون رو انداختن تو آب...خیلی هاشون رو باسربند یازهرا(سلام الله علیها) پیداکردن..روی لباس هاشون نوشته  بود میروم تا انتقام سیلی مادربگیرم...میخوام  اما نمیتونم..فقط باید بلد باشی یه متن بزرگ از واژه ای به اسم معرفت بنویسی کـــه اونــــم من نمیتونم...



موضوعات مرتبط: شهدا، دلنوشته
برچسب‌ها: شهدا, شهید گمنام
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:49 ] [ محمد ] [ ]
در حالی که واحدهای مهندسی دشمن به صورت متمرکز در احداث موانع و خاکریزهای با فاصله 500 متر از خط خودی در منطقه عملیاتی «کربلای 5» تلاش می‌کردند و 7 تا 10 خط پدافندی متوالی تشکیل داده بودند، طرح عملیاتی دیگری در منطقه شلمچه در دستور کار سپاه پاسداران قرار گرفت تا با اجرای عملیاتی محدود، خطوط منطقه تصرف شده در عملیات «کربلای 5» را اصلاح و حتی‌المقدور به کانال زوجی نزدیک کند.


در راستای این عملیات که در بامداد 18 فروردین 1366 با نام «کربلای 8» و با رمز مقدس «یا صاحب‌الزمان(عج)» آغاز شد، دو قرارگاه عملیاتی با نیرویی برابر 30 گردان از دو محور وارد عمل شدند و به رغم شکستن خطوط دشمن، نتوانستند موقعیت جدید را تثبیت کنند.

در این عملیات دشمن با نگرانی از پیشروی رزمندگان در شرق بصره با حداکثر توان شیمیایی و استفاده از عامل گاز سیانور و آتش توپخانه به همراه پاتک‌های سنگین، نیروهای ما را مجبور به عقب‌نشینی کرد.

در ایام بزرگداشت شهدای این عملیات، «محمدرضا فاضلی‌دوست» که مسئول مخابرات گردان شهادت لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) بوده است، در گفت‌وگو با فارس، خاطره‌ای از فرمانده شهید «علی اصغر ارسنجانی» را روایت کرد:

روز دوم عملیات «کربلای 8» حاج محمد اسماعیل کوثری به منطقه آمد؛ تمام فرمانده گردان‌ها در سوله فرماندهی به خط شدند که آخرین تحرکات، برنامه‌ها و نقشه‌ها مرور شود؛ شهید «علی‌اصغر ارسنجانی» فرمانده گردان میثم تمار از لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) هم بین فرماندهان بود.

موقع بیرون رفتن از سوله، دیدم شهید ارسنجانی روی دو تا جیب و پشت پیراهن و جیب شلوارش نوشته است «علی اصغر ارسنجانی، اعزامی از تهران».

به او گفتم «حاجی، تابلو اعلانات درست کردی!» او هم خندید و گفت «می‌دانم که برویم جلو، برگشتی نداریم و همانجا می‌مانیم؛ بعدها که بچه‌ها آمدند برای برگرداندن جنازه‌هایمان از این اسامی، جنازه را شناسایی کنند».


همین هم شد. شهید ارسنجانی و خیلی از دوستان همرزم ما در این عملیات به شهادت رسیدند؛ و وقتی مدت‌ها بعد بچه‌ها برای شناسایی و بازگرداندن پیکر شهدا به منطقه رفتند، پیکر شهید ارسنجانی را از روی همان نام و نشانی که روی لباسش نوشته بود، شناسایی کردند.


موضوعات مرتبط: شهدا
برچسب‌ها: شهدا, خاطرات شهدا
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 14:13 ] [ محمد ] [ ]


بسیجی عاشق کربلاست وکربلا را تومپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها،نه؛ کربلا حرم حق است وهیچ­ کس را جز یاران امام حسین علیه السلام راهی به سوی حقیقت نیست. کربلا ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر....

بعضی ها ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا ؛ آنها نمیدانند که برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم ، نه یک بار نه دو بار ... به تعداد شهدایمان


موضوعات مرتبط: حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)، شهدا، کربلا
برچسب‌ها: شهدا, شهید آوینی
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 11:11 ] [ محمد ] [ ]

حضرت زهرای بتول ...بااینكه ما نوكرشیم...مادر ما بود به خدا...

قالَتْ (علیها السلام): وَاللّهِ یَابْنَ الْخَطّابِ لَوْلا أنّى أکْرَهُ أنْ یُصیبَ الْبَلاءُ مَنْ لا ذَنْبَ لَهُ، لَعَلِمْتَ أنّى سَأُقْسِمُ عَلَى اللّهِ ثُمَّ أجِدُهُ سَریعَ الاْجابَهِ.([9])
حضرت به عمر بن خطّاب فرمود: سوگند به خداوند، اگر نمى ترسیدم که عذاب الهى بر بى گناهى، نازل گردد; متوجّه مى شدى که خدا را قسم مى دادم و نفرین مى کردم. و مى دیدى چگونه دعایم سریع مستجاب مى گردید.

فاطمه برای ما بیش از یك واژه است...با نام او تاریخ عشق در ذهنمان مرور میشود...كلمات زیادی در خاطرمان هجی میشوند..شلمچه،شهیدبرونسی،شهیدعلمدار،شهید تورجی زاده؛شهید گمنام و...اما قصه ای هست كه وقتی میخوانی شهادت حضرت فاطمه در ذهنت مجسم میشود وقلبت را به آتش میكشد:                                                                    

هنگام شهادت محمد را که از سنگر آوردیم بیرون..دستم را زیر پهلوی او بردم..شکاف عمیقی بر پهلوی او نشسته بود..بازوی راستش هم غرق خون بود..تعجب کردم.چطور خمپاره از بالا به سنگر خورده واینطور در دو طرف زخم ایجاد کرده...!محمدرضا عاشق ومجنون حضرت زهرا بود...آخرشم مثل حضرت شهیدشد.

                         

دعوا سر سربند یافاطمه بود.......

التماس دعا دارم وبابت طولانی شدن پست هم معذرت میخوام...دعاكنید تو این ایام فاطمیه یه كم متحول بشوم.حضرت فاطمه چیز زیادی از مانمیخواد جز اینكه انسان باشیم!وانسان بودن یعنی درد داشتن،یعنی دغدغه مند بودن...


موضوعات مرتبط: شهدا
برچسب‌ها: شهدا, خاطرات, حضرت زهرا, سلام الله علیها
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 8:30 ] [ محمد ] [ ]

نمازهای جماعت از باصفاترین و جذاب‌ترین و معنوی‌ترین لحظات حضور در جبهه بود؛ هر نماز، وضعیت خاص خودش را داشت و هیچ کدام از نمازهای یومیه که به جماعت برپا می‌شد، شبیه روز قبل نبود؛ ذکرهای باصفا، رکوع‌ها، سجده‌های با توجه، دعای دست‌های با کرامت و بالاخره تعقیبات و نوافل و گاه ذکر مصیبت و سینه‌زنی...


خبرگزاری فارس: مجلس سینه‌زنی که با خنده تمام شد


ذکر مصیبت، به طور معمول توسط روحانی با صفایی که امام جماعت هم بود، اجرا می‌شد و به فراخور، دوستانی که ته صدایی داشتند و در مداحی توان و ذوقی به مداحی و نوحه‌خوانی می‌پرداختند.

شبی که حسابی هوس دست انداختن بچه‌ها را کرده بودم، تصمیم گرفتم حالی به جماعت نمازگزار بدهم. حاج آقا شروع به ذکر مصیبت کرد، کم‌کم خودم را به کنار ایشان رساندم و منتظر نشستم. حاج آقا با سر و اشاره پرسید «می‌خونی؟» من هم سرم را به علامت تأیید تکان دادم.

حاج آقا گریزش را به صحرای کربلا زد و گفت «امشب عزیزمون ما را به فیض اکمل می‌رسونن» و مجلس رو به من سپرد و کمی عقب نشست.

فانوس‌ها به طور معمول، توسط بچه‌ها خاموش شد و فانوسی که جلویم بود را خودم خاموش کردم؛ دم را خواندم و بچه‌ها تکرار کردند «حسین، حسین، حسین». باز تکرار همان دم و با شور بیشتری و با فریاد زدن کلمه جانم.

بچه‌ها دم مقدس «حسین حسین» را تکرار کردند. چیز بیشتری بلد نبودم، باید یه جوری از مخمصه‌ای که خودم درست کرده بودم، فرار می‌کردم. فریاد زدم «قربون صداتون، کربلا می‌خوای، صدا بزن آقا رو...» فریاد حسین حسین بیشتر شد. از فرصت استفاده کرده و از چادر اجتماعات، با سرعت زدم بیرون... برای یه ساعتی بین بچه‌ها آفتابی نشدم.

فردا صبح، بچه‌ها تعریف کردند «که گردان وقتی ذکر حسین حسین رو گفتند، منتظر شدند که مداح ادامه بده، ولی متوجه شدند که اثری از مداح نیست و مجلس با خنده و یک سؤال از همدیگر تمام شد که راستی، کی بود این بچه تخس؟»

خاطره‌‌ای از گردان غواصی نوح

روای: عماد سماوات


موضوعات مرتبط: شهدا، بسیج، اخلاق
برچسب‌ها: شهدا, خاطرات, طنز
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:1 ] [ محمد ] [ ]
از امروز عزای مادرمان شروع میشود....

اَلسَّلامُ عَلَیْكِ یا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ الَّذى خَلَقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً ...... یا زهرا...

به یاد همه ی بچه های کربلای 5..... شلمچه.... آن عزیزانی که پشت پیراهن های خاکی شان

نوشتند میرویم تا انتقام سیلی زهرا (س) بگیریم.....

 

سر مشق زندگانی ما فاطمیه است.....

ایام کامرانی ما فاطمیه است....

دل را گره به موی ولایت زدیم و بس....

میثاق آسمانی ما فاطمیه است.....

یک لحظه در هیاهوی غم گم نمی شویم...

پیدا ترین نشانی ما فاطمیه است...

برنامه ی تکامل انسان ز ما بخواه...

سر لوحه ی مبانی ما فاطمیه است....

تاریخ هم به محفل ما خو گرفته است

منشور جاودانی ما فاطمیه است.....

این اشک ناب ما ، بیان حیات ماست....

هنگامی در فشانی ما فاطمیه است...

داغی به دل نشسته که گفتن نمی توان...

داغ غم نهانی ما فاطمیه است......

مادر ما را بی هوا زدند......

فایل صوتی این مداحی بالا را دانلود کنید. از حاج منصور....

سرمایه ی محبت زهراست دین من..... من دین خود را به دو دنیا نمیدهم...

گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا..... ذره ای از محبت زهرا نمیدهم.....

در ایام فاطمیه قنوت امام زمان همه اش گریه است..... وا امی......ای وای مادرم......

التماس دعا

یا علی


موضوعات مرتبط: شهدا، شعر
برچسب‌ها: شعر برای ایام فاطمیه, مداحی حاج منصور برای فاطمیه
[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 12:47 ] [ محمد ] [ ]


حاج حسین یکتا در جمع دانشجویان دانشگاههای استان مازندران در خرمشهر از جبهه و دانشگاه حرف زد: جبهه ای که دانشگاه شد و دانشگاهی که جبهه.



وقتی جنگ شد همه جبهه نرفتن !!!

این یادگار هشت سال دفاع مقدس، در جمع دانشجوها گفت: یک روز تو سال 59 بمباران تهران انجام شد و تو اون بمباران همه فهمیدند که جنگ شد - اون جنگی که 20 سال بعد از تموم شدنش شما رو در به در خودش کرده تو شلمچه و طلائیه - ولی همه جبهه نیومدن. دشمن مرزها رو گرفت و وارد خرمشهر شد، و همه خرمشهر سقوط کرد، و باز هم همه جبهه نیومدن!

تو اون جنگی که شروع شد همه جبهه نیومدن! اونایی هم که اومدن همه صیاد و خرازی و باکری نبودند و همه این شهید و اون شهید نشدند. بعضی هاشون جبهه اومدن و بعضی ها تو جبهه، افسر جنگ شدند. ما رفتیم جبهه، جبهه شد دانشگاه، دانشگاه انسان سازی؛ و شما رفتید دانشگاه و دانشگاه شد جبهه.

تو منطقه، از رزق و روزی های خوشگل تو آسمون به شما می دن بخورین

الان، بچه جبهه‌ای ها اومدن جنوب، نه دانشجوهای دانشگاه آزاد و سراسری و ... . اونهایی که احساس نیاز کردن اومدن، اونهایی که احساس کردن که تو جبهه نیاز به کمپوت روحیه و معنویت دارن اومدن، آخه تو جبهه کمپوت می دادن دیگه. اینجا هم کمپوت می دن.

ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا، بل احیا عند ربهم یرزقون. امشب، فردا شب، پس فردا شب، که تو منطقه هستین کمپوت می دن. کمپوت عند ربهم یرزقون. یعنی از رزق و روزی های خوشگل تو آسمون به شما می دن بخورین.

این رو هم بدونید، اونهایی که اومدن جبهه و شهید شدند، خدا، اولیا الله و امام زمان دعوتشون کرده بودند که تونستند لبیک بگن به آقا سید روح الله و بیان جبهه.

راهیان نور، نه رزقه و نه قسمت، فقط دعوتت کردن

شماهایی که اومدین راهیان! این نه رزقه و نه قسمت، فقط دعوتت کردن. همون موقع که دلت هری ریخت پایین و گفتن هر که دارد هوس کرببلا بسم الله، تو رو آوردن راهیان نور و سر از خرمشهر درآوردی؛ وگرنه تو کجا و خرمشهر کجا، اگه به خودمون بود الان پامونم قلم می کردن اینجا نمی یومدیم.

سال اولی ها، شماهایی که ندیده خریدار شدید! شهدا هم ندیده خریدار شدند، تو تازه یه فیلم از جنگ و جبهه دیدی اما اونا اصلا ندیدند و خریدار شدند، تو جبهه یه عده ندیده خریدار شدند و رفتند جبهه. الان جنگ نرم شروع شده، برای اینکه تو برای جنگ نرم آماده بشی، یه عده ندیده خریدارت شدند و آوردنت جبهه و تو یادمان ها گردوندنت.

این سفر هرکی هرکی نیست، شهدا تو رو خاطرخواه شدن

حواست باشه، این سفر هر کی هر کی نیست، این همه دختر تو شهرتون بود، این همه پسر تو شهرتون بود، این همه دانشجو از تو بهترون. خیلی خفن تر، خیلی حزب اللهی تر. اجازه ندادند بیاد اینجا، شهدا تو رو خاطرخواه شدن.

دروغی یکبار گفتیم شهدا دوستتون داریم، دروغی یکبار از عکس شهید خوشمون اومد، دروغی یکبار یه خاطره خوندیم. دروغی یکبار از کنار شهید گمنام دانشگاه رد شدیم و یه دستی مالیدیم و یه فاتحه نصفه نیمه و دست و پا شکسته خوندیم، دروغی، اما اونا راستکی آوردنمون، اگه این دو سه روزه که اینجا هستی راست بگین شهدا همه کار برای شما انجام می دن.

شهدا کولتون کردن و آوردنتون جبهه!

شماهایی که اومدید راهیان نور، شهدا یه دونه یه دونه کولتون کردن آوردن اینجا، شهدا شما رو دعوت کردن تو این سفر. ما رفتیم جبهه، شد دانشگاه، شما رفتین دانشگاه، شد جبهه. شهدا یه عده جبهه ای رو کول گرفتن آوردن جبهه. جبهه تو جبهه. هر کسی رو هم راه ندادن بیاد اینجا!

برو ببین گوشه دلت کی عاشق شدی، شهدا کی خاطرخواهت شدن. اصلا فکر می کردی خاطرخواه داری، اصلا خبر داشتی خاطرخواه داری.

هر چقدر که می گذره و به پایان این سفر نزدیک می شیم، می بینی دلت داره هم می خوره، داره نخود و لوبیاهای نپخته دلت میاد رو، خرابکاری هایی که کردیم میاد رو، تو این سفر با شهدا حرف بزنین، بهشون بگین شهدا چیکار دارین می کنین با ما، ما که داشتیم کار خودمون می کردیم، شب عیدی، سال تحویل، ما رو آوردین اینجا، با شهدا حرف بزنید، با شهدا خلوت کنید، شهدا دور شما می گردن، ای خدا این چشمای کور ما بینا بشه، ای خدا ان شاالله گوشای کر ما بشنوه که شهدا از ما چی می خوان!


موضوعات مرتبط: شهدا، بسیج، اخلاق، کربلا، بصیرت، جهاد، حزب الله
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 9:44 ] [ محمد ] [ ]

نوروز و ایام عید که می شد- در شرایط عادی جبهه و جنگ – تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود. عیدی بچه ها، سکه های یک تا پنجاه ریالی و اسکناسهای صد تا هزار ریالی متبرک به دست امام(ره) بود؛ همچنین پولهایی که یادگاری نوشته خود بچه ها یا فرماندهان بود.غذاهای این ایام بهترین غذاها بود و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر. در کنار همه این نعمتها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و نمایشنامه های نشاط آور که بچه ها خود تهیه و اجرا می کردند و نمایش فیلمهای سینمایی که زحمت تدارک آنها را نیروهای واحد تبلیغات می کشیدند.

در این ایام بچه ها راه می افتادند برای عرض تبریک از محل فرماندهان شروع می کردند و بعد به سنگرهای مجاور می رفتند در حالی که همه با هم می گفتند: برادرا، برادرا عید شما مبارک. اهل سنگر هم جواب می دادند، یا به شوخی چیزی می گفتند و از میهمانان دعوت می کردند به داخل سنگر آنها بروند و پذیرایی بشوند.

هفت سین جبهه

سنت "هفت سین" چیدن در سفره شب عید را بعضی حفظ کرده بودند منتها با صبغه جنگی آن. مثل هفت سین گردان تخریب لشکر 27 که عبارت بود از:1-مین سوسکی2- مین سبدی3- سیم تله4- سیم چین5- سیم خاردار6- سرنیزه7- سی چهارC4( نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس)، سوزن اسلحه، سیمینوف، سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین ذکر کرده اند که در واحدهای دیگر معمول بوده است.

آغاز سال نو و جشن نوروز با دید و بازدید و تبریک و تهنیت و عیدی دادن و عیدی گرفتنها کم و بیش در منطقه نیز جریان داشت، منتها با همان رنگ و روی منطقه ای. موقع تحویل سال، بعضی سفره هفت سین می انداختند، که سین های آن بسته به نوع رسته بچه ها توفیر می کرد. در تخریب که بیشتر با مین سروکار داشتند به نحوی بود و در زرهی به نحو دیگر، و به همین ترتیب بود در سایر واحدها.

اگر موقع نوروز و حلول سال نو بعد از عملیات بود، قضیه صورت دیگری داشت. عکس شهدای عملیات را سرسفره می چیدند، به سرلوله تفنگ ها پرچم سرخ می زدند، وصیت نامه یا نوار صدای دوستان در لحظات قبل از شهادت را سر سفره می گذاشتند، جای شهدا و مفقودالاثرها را خالی می کردند... بعد که دلهای داغدار جمع می شدند، برادرانی که جراحت سطحی تری داشتند و می توانستند روی پای خود بایستند می آمدند و با حضور فرمانده، روحانی و طلبه گردان شروع می کردند به نوحه خوانی و راه انداختن سینه زنی، سپس دعای توسل، که با سوز و گدازی خاص برگزار می شد و شب عید و تازگی زخم گویی بیشتر کبابشان می کرد.



آداب تبریک سال نو در جبهه

لحظه آغاز سال نو، بعضی ها که در خط بودندی با شلیک گلوبه ای به سمت دشمن ابراز احساسات می کردند. ناهار روز عید هم بچه ها با چلوکباب و نوشابه پذیرایی می شدند. سکه هایی که به دست امام متبرک شده بود و معمولا حاجی بخشی آنها را توزیع می کرد هم جای خود را داشت؛ همچنین بود آنچه که از تبلیغات گردان می رسید، از قبیل پیام رئیس جمهور، نخست وزیر، اسکناسهای صد ریالی و مثل آن.   

عیدی دادن در جبهه

نوعی عیدی دادن هم بین خود بچه ها معمول بود، که بعضی خودشان طلب می کردند و نوعش را معین، چنان که یکی از دیگری عبارت "کتب علیکم القتال" را می نوشت و در پاکتی تقدیمش می کرد که تا سرحد شهادت نصب العین همرزمش بود. دید و بازدید از گردانهای همجوار و رفتن سراغ فرماندهان و روبوسی با آنها هم از جمله سنتهای حسنه ای بود که در ایام سال نو به ندرت ترک می شد. بچه هایی بودند که چهار، پنج سال سابقه حضور در منطقه داشتند و همین امر ایجاب می کرد که مثل خانه خود، نسبت به آغاز بهار و جشن نوروز بی توجه نباشند.

سنگر تکانی

مراسم نوروز در جبهه به هر نحو ممکن اجرا می شد. تهیه شیرینی و کمپوت و میوه از شهر و آوردن آن به خط اول و خواندن شعر و شوخی و وقت خوش کردن با یکدیگر، گستردن سفره عید و نوکردن زیرانداز و لو در تبدیل گونی به پتو، برگزاری مراسم عید حتی در ساختمان نیمه مخروبه در شهری خالی از سکنه و بدون برق و آب و تزئین در و دیوار و تهیه تنگ ماهی و انداختن قورباغه درون آب! و بالاخره دست برداشتن از دفاع و دست به قبضه سلاح نبردن مگر از روی ناچاری و به ناگزیر و چیدن گل و گیاه صحرایی و آوردن باغ و بهار به سنگر و سوله و ریختن اشک در فراق یاران یکدل از دیگر آداب عید نوروز در میان رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس بود.



سفره هفت سین


بچه ها تحویل سال

 

یادش بخیر شملچه



چیده بودیم تو سفره

 

سربند و یک سر نیزه



بچه ها خیلی گشتن

 

تو جبهه سیب نداشتیم



بجای سیب تو سفره

 

کمپوتشو گذاشتیم


تو اون سفره گذاشتیم

 

یه کاسه سکه و سنگ



سمبه بجای سنجد

 

یه سفره رنگارنگ



اما یه سین کم اومد

 

همه تو فکری رفتیم



مصمم و با خنده

 

همه یک صدا گفتیم



بجای هفتمین سین

 

تو سفره سر میزاریم


 
سر کمه؛ هرچی داریم

پای رهبر میزاریم


 


موضوعات مرتبط: شهدا، بسیج، اخلاق، سیره ی بزرگان و عرفا
برچسب‌ها: نوروز در جبهه, جبهه
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 10:4 ] [ محمد ] [ ]
شاید همه دیده باشند عکسی را که شهید همت در فضای کوهستانی، با اورکت خاکی رنگ، انگشت شست باندپیچی‌شده، دست روی سینه گذاشته و تبسم زیبایی کرده. خالق این اثر «اباصلت بیات» است که در عملیات «والفجر 4» حضور پیدا کرده و برای نخستین بار حاج همت را در آنجا دیده است.

«اباصلت بیات» نحوه حضور در منطقه و اولین دیدار با فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) را این گونه روایت می‌کند: قبل از اجرای عملیات «والفجر4» در منطقه پنجوین عراق، به ما مأموریت دادند که به غرب کشور برویم. من هم طبق معمول آماده شدم و با هماهنگی لازم با ستاد تبلیغات جنگ به منطقه مورد نظر رفتم و سپس به مریوان اعزام شدم.

مرکز فرماندهی مریوان نامه‌ای به من داد و بعد از 2 روز وقتی به منطقه عملیاتی رسیدم که هوا رو به تاریکی می‌رفت؛ پیرمرد خوش‌سیمایی که حدود 60 سال داشت، را در آنجا دیدم؛ بعد از سلام و احوالپرسی گرم با بنده گفت «پسرم چرا با لباس شخصی آمده‌ای؟» گفتم «عکاس و خبرنگار هستم».

آن شب را در سنگر این پیرمرد بودم که بعد فهمیدم ایشان «عمو حسن» از اهالی نازی‌آباد منطقه جنوب تهران هستند که تدارک و تبلیغات لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) را برعهده دارند. عموحسن یک دست لباس نظامی به من داد. از او پرسیدم «می‌خواهم حاج آقا همت را ببینم» او گفت «دیدن او خیلی مشکل است، امشب را در اینجا بمان تا ان‌شاءالله ببینم فردا خدا چه می‌خواهد» به جز من و عموحسن، محمد که 16 سال داشت و حمزه 25 ساله در سنگر بودند.

آن شب برای من بسیار فراموش نشدنی است؛ ساعت 12 شب خوابیدم؛ ساعت 2 بامداد با صدای قرائت قرآن کریم از خواب بیدار شدم و بیرون رفتم. دیدم در فاصله 10 متری از سنگر، بچه‌ها چاله‌ای را کندند و به شکل قبر بود و در آنجا تضرع و نیایش می‌کردند. آرام آرام جلو رفتم و دیدم «حمزه» با یک شمع کوچک در داخل قبر، نشسته و قرآن می‌خواند و گریه می‌کند. این صحنه برای من تکان دهنده بود.

صبح از خواب بیدار شدم از عمو حسن پرسیدم «جریان دیشب چه بود؟» عمو حسن گفت «این مسئله تازه‌ای نیست؛ اینجا خیلی از بچه‌ها همین کار را می‌کنند، همین محمد 16 ساله نماز شب را در خلوت می‌خواند؛ یک شب خیلی دلم گرفته بود. از خواب بیدار شدم و دیدم محمد نیست. از سنگر بیرون زدم و دیدم «محمد» در داخل قبر دعا و گریه و زاری می‌کند و می‌گوید: خدایا! من بدون اجازه پدر و مادرم آمدم؛ پدر و مادرم را از من راضی کن. محمد در ادامه حضرت امام(ره) و مردم پشت جبهه را دعا می‌کرد. او طوری گریه می‌کرد که فکر نکنم کسی در عزای عزیزترینش این گونه گریه کند. یکبار که از او پرسیدم: پسرم تو که خیلی کم سن و سالی این گونه نماز شب می‌خوانی و در قبر گریه می‌کنی من از تو بزرگترم این کارها را نمی‌کنم؛ تو هنوز بهشتی هستی و گناهی مرتکب نشده‌ای؛ محمد نگاهی به من کرد و تا چند روز با من سر سنگین رفتار می‌کرد. یک روز آمد و گفت: مرا ببخشید. گفتم: چه کار کردی که ببخشمت؟ گفت: شما راز مرا با خدا افشا کردید؟ گفتم: من گناهکارم که راز تو را افشا کردم تو باید مرا ببخشی».

بعد از این گفت‌وگو، «عمو حسن» آدرس داد تا به فرماندهی بروم. قبلاً حاج همت را ندیده بودم؛ در فرماندهی چشمم به یک رزمنده‌ای افتاد در کنار یک تانکر آب ایستاده بود و می‌خواست وضو بگیرد. چهار نفر در اطرافش بودند. ایستادم تا وضو گرفتنش تمام شود، نزدیک رفتم و پرسیدم «ببخشید من با حاج همت فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) کار دارم» آن جوان خوشرو گفت «با همت چه کار دارید؟» گفتم «منظورم این است که می‌خواهم ایشان را ببینم». او گفت «من ابراهیم همت هستم» گفتم «شوخی می‌کنید؟» گفت «نخیر، من همت هستم اما فرمانده نیستم، فرمانده تمام این رزمندگان 14 ساله تا 75 ساله هستند که شما اینها را قطعاً دیده‌اید، من هم خدمتگزار کوچک برای آنها هستم». 

دوربین در دستم بود؛ حاج همت ادامه داد «خبرنگار هستی؟» گفتم «بله؛ اگر اجازه بدهید یک عکس هم از شما بگیرم» حاج همت گفت «این همه بچه‌های خوش تیپ و خوب در این جبهه است؛ چرا از من می‌خواهی عکس بگیری؟» در حالی که حاج همت تبسمی زدند آن عکس بسیار زیبا را از وی گرفتم که جزو تصاویر برجسته تاریخ دفاع مقدس است.

 

در ادامه از حاج همت پرسیدم «برای مردم پشت جبهه حرفی دارید؟» او گفت «من فقط یک جمله می‌گویم، مردم ولی نعمت ما هستند و ما هم سرباز کوچک آنها هستیم و از وجب به وجب خاکمان دفاع می‌کنیم و نمی‌گذاریم در دست دشمن باشد.»

فردای همان روز، رزمندگان 17 تا 20 ساله و پیرمردان 60 تا 80 ساله هم بین آنها دیده می‌شد که «حاجی بخشی» و «عمو حسن» هم بین رزمنده‌ها بودند و شیرینی پخش می‌کردند. بعد از قرائت قرآن کریم، رزمنده‌های منتظر بودند تا فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) برای سخنرانی بیاید.

حاج همت آمد و بعد از نیایش خدا و خواندن دعای فرج گفت «به شما برادران عزیزانم با اطمینان می‌گویم که تاریخ، تا این مقطع زمانی مثل شما انسان‌ها پاک‌سرشت، شجاع، ایثارگر و شهادت‌طلب به خود ندیده است و نخواهد دید. قدرت طلبی انسان را در دنیا و آخرت به تباهی می‌کشد و بدانید که نسل‌های آینده به شما غبطه خواهند خورد؛ در حال حاضر که من حقیر با شما بزرگواران صحبت می‌کنم، مردم در گوشه و کنار کشور عزیزمان دست به دعا گرفته‌اند و از خداوند متعال می‌خواهند در عملیاتی که در پیشرو داریم، پیروزی بزرگی را برای ملت عزیزمان به ارمغان بیاوریم. بله عزیزانم، به زودی راه درازی را در پیش داریم عملیاتی با رمز نام خداوند باری تعالی «یا الله» اجرا خواهد شد. برادران عزیزم، من مخلص تک تک جوانان و پیرمردان 70 ساله هستم که الان حضور دارید و ان‌شاءالله مرا حلال کنید».

صحبت‌های حاج همت ساعت پنج ونیم عصر تمام شد و ساعت 6، رزمنده‌ها آماده رزم شدند. هر رزمنده‌ای باید 4 ساعت راه می‌رفت تا به منطقه عملیاتی می‌رسید.


موضوعات مرتبط: شهدا، قرآن، اخلاق، جهاد، حزب الله، سیره ی بزرگان و عرفا
برچسب‌ها: حاج همت
[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 10:1 ] [ محمد ] [ ]
سالروز شهادت «خورشید شلمچه»
امنیت و اقتدار فعلی ایران مدیون ایثار هزاران جوانی است که با رشادتهای خویش در تاریخ ماندگار شدند. شهید حسین خرازی یکی از این ستارگان تاریخ 8 سال دفاع مقدس است که فرماندهی اولین خط دفاعی ایران در مقابل عراق را در کارنامه دارد.

شهید حاج حسین خرازی

سردار سرلشکر پاسدار حسین خرازی به سال 1336 ه.ش. در یکی از محله‌های شهر اصفهان به نام "کوی کلم" در خانواده‌ ای مذهبی چشم به جهان گشود. او از همان آغاز کودکی به همراه پدر بزرگوارش در مسجد محل معروف به "مسجد سید" به عنوان مؤذن و مکبر فعالیت می کرد. حسین در کنار دروس مدرسی لحظه‌ای از آموزش مسائل دینی غافل نبود و  به تدریج نیز نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا کرد و در شرایط فساد و خفقان دوران طاغوت گرایش زیادی به مطالعه جزوه ها و کتب اسلامی نشان داد.

حسین در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نکشید که او را به همراه عده ‌ای دیگر با اجبار به عملیات سرکوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. حسین از این کار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام خواند.

در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی(ره) مبنی بر فرار سربازان از پادگانها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار کردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تکاپوی کار انقلاب و تشکل انقلابیون محل بودند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی شهید حاج حسین خرازی درگیر فعالیت در کمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای کردستان بود و لحظه‌ای آرام نداشت. به خاطر روحیه نظامی و استعدادی که در این زمینه داشت مسئولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد مأموریتی به آن خطه داشت.

شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریهای کردستان و بعد از رشادتهایی که در آزادسازی شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاکتیکی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت که قویترین گردان آن زمان محسوب می‌شد وارد عمل گردید و در آزادسازی دیگر شهرهای کردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.

شهید خرازی با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود پس از یک‌سال خدمت صادقانه در کردستان راهی خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی که مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه "دارخوین" تشکیل شده بود (و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد) منصوب گشت. خطی که نه ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانه ای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را با وجود کمبود امکانات نظامی تربیت کرد.

در عملیات شکست حصر آبادان فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و رزمندگان توانستند دو پل "حفار" و "مارد" را که عراقیها با نصب آن دو پل بر روی رود کارون آبادان را محاصره کرده بودند به تصرف درآورند.

در عملیات شکست حصر آبادان فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و رزمندگان توانستند دو پل "حفار" و "مارد" را که عراقیها با نصب آن دو پل بر روی رود کارون آبادان را محاصره کرده بودند به تصرف درآورند.

شهید خرازی در آزاد سازی "بستان" بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه های رملی و محاصره کردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندانه "طریق القدس"، "تیپ امام حسین(ع)" رسمیت یافت.

وی در عملیات "فتح المبین" دشمن را در جاده "عین خوش" با همان تدبیر فرماندهی اش حدود 15 کیلومتر دور زد و یگان او در عملیات "بیت المقدس" جزو اولین لشکرهایی بود که از رود کارون عبور کرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسید و در آزاد سازی خرمشهر نیز سهم به سزایی داشت. از آن پس در عملیاتهای مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشکر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشکر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد.

در عملیات "خیبر" که توأم با صدمات و مشقات زیادی بود، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ ‌افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داد، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقب نشینی و ترک موضع خود نشد تا اینکه در این عملیات یک دست او در اثر اصابت ترکش قطع گردید و پیکر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.

در عملیات "والفجر 8" لشکر امام حسین(ع) تحت فرماندهی شهید خرازی به عنوان یکی از بهترین یگانهای عمل کننده لشکر گارد جمهوری عراق را به تسلیم واداشت و پیروزیهای چشمگیری را در منطقه "فاو" و "کارخانه نمک" که جزو پیچیده ‌ترین مناطق جنگی بود به دست آورد.

در عملیات "کربلای 5" در جلسه ‌ای با حضور فرماندهان گردانها و یگانها از آنان بیعت گرفت که تا پای جان ایستادگی کنند و گفت: هرکس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شرکت نکند، زیرا که این یکی از آن عملیاتهای عاشقانه است و از حسابهای عادی خارج است.

لشکر او در این عملیات توانست با عبور از خاکریزهای هلالی که در پشت "نهر جاسم" – از کنار اروندرود تا جنوب کانال ماهی ادامه داشت – شکست سختی به رژیم بعث عراق وارد آورد. عبور از این نهر بدان جهت برای رزمند گان مهم بود که علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یکی از دژهای شرق بصره بود که در کنار هم قرار داشتند.

شهید سرلشکر پاسدار حسین خرازی سرانجام در عملیات کربلای 5  زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود خود پیگیر جدی این کار شد که در همان حال خمپاره ای در نزدیکی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید.

خانواده شهید خرازی نمونه ای از بسیاری از خانواده های ایرانی هستند که فرزندان همراه پدر به جبهه های نبرد رهسپار شدند. حاج کریم خرازی دهکردی پدر شهید حسین خرازی از جانبازان هشت سال دفاع مقدس بود که در ایجاد یگان لجستیک در تیپ 14 امام حسین (ع) نقش به سزایی ایفا کرد و در عملیات والفجر 10 مجروح شد و بعد از شهادت پسرش حسین همواره در جبهه ها حضور می یافت و سرانجام در اردیبهشت سال 86 روح ملکوتی اش به کاروان شهدا و فرزند بزرگوارش پیوست .

روحش شاد و یادش پر رهرو... ان شاالله

* شادی روح امام و شهدا صلوات *


موضوعات مرتبط: شهدا، بسیج، جهاد، سیره ی بزرگان و عرفا
برچسب‌ها: حاج حسین خرازی, یاران امام
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 17:11 ] [ محمد ] [ ]
درباره وب سایت

..::بسم الله الرحمن الرحیم::..
سلام به همه دوستان که از این وبلاگ دیدن میفرمایند.
چه نیاز به معرفی ؟ اگر قرار است مرد از نامرد هنگام نواخته شدن شیپور جنگ شناخته شودپس دیگر چه جای سخنرانی است ؟ كه جنگ خود مردان خدا را غربال میكند و اسپند دود كن های كناره نشین را نیز رسوا میسازد به امید آنكه در این معركه مانند گنگ كر خواب دیده به این سو وآن سو نپرم كه جبهه ی حق و باطل پاسبان را بیدار میطلبد و خفته نشاید پاسبان....

منم عمار همون بچه بسیجی
زخاک فکه و فاو و دوئیجی
همون سینه زنی که میره هیئت
کلاس عشق بازی با ولایت
همونی که شنیده این عمار
دلش آتیش گرفته از غم یار
نوشته نامه ای از جان به جانان
به نام حق تعالی رب منان
سلام مولای من سید علی جان
سلام ای رهبرم ای قلب ایران
سلام ای قوت دلهای خسته
بگو مولا دلت از چی شکسته ؟
بگو آقا که دل ها بی قراره
چشا رو گونه ها شبنم می کاره
بگو آقا فقط با یک اشاره
که غصه دلامون رو کرده پاره
من عمار دارم خونه به خونه
میگم از مکر شورای زمونه
از اون فتنه گران انتخابات
که میدون آمدن با شال سادات
جسورانه دل رهبر شکستین
خیال کردین که در کوفه نشستین
علی 70 میلیون یار داره
هزاران مالک و عمار داره
چه سلمانها به دورش در طوافن
چه شمشیر ها به اذنش در غلافن
فقط کافی ست تا با یک اشاره
جهان کفر گردد پاره پاره
الا ای رهبرم لب تر کن ای دوست
که جان من گره در پیچش موست
فدایی ات من عمار آقا
هزاران در هزاران بار آقا
فقط کافی ست لب برگشایی
بتازم یک تنه در هر شعاعی
چنان جنگم ز عشقت تا شهادت
که صد لیلی برن بر تو حسادت

***اللهم عجل لولیک فرج والعافیه و النصر و جعلنا من اعوانه و انصاره مع قائدنا الامام خامنه ای***